تبليغاتX
پلاک هشت

پلاک هشت

کتاب « لاف عشق» - نوشته ی  محمد جبارپور ، مسئول سابق بسیج دانشجویی دانشگاه امام صادق علیه السلام -  به زبانی ساده به سبک جدید ولایت مداری!  پرداخته و در تلاش است تا با تبین  نسبت ما با ولایت ، تصویر دقیق تری از جایگاه ولایت  در زمان حاضر را ترسیم نماید...
در ادامه بخشی از کتاب را با هم مرور می کنیم:
این بار فرمانده خودش به شناسایی رفته بود. بعد از برگشت و استقرار در جایگاه خودش با بی سیم به نیروهای توپ خانه دستور داد تا آن گرایِ مشخصِ شناسایی شده را بزنند. چون جوابی از توپ خانه نیامد فرمانده مجبور شد از جایگاه خودش به عقب جبهه و محل استقرار توپ خانه چی ها بیاید با کمال تعجب دید که این جماعت در خط مقدم جبهه خواب تشریف دارند! شروع به بیدار کردن افراد کرد و افراد با چشمان از خواب بالا آمده! با محبت! به فرمانده نگاه می کردند. فرمانده مجدد گرای دشمن را به آن ها گفت. بچه ها که تازه از خواب بیدار شدند البته آن هم در ظاهر بود! شروع کردند به ابراز محبت به فرمانده خود. فرمانده نیز...




پی نوشت:این پست رو تقدیم می کنم به اون کسی که زحمات زیادی برای شهرمون کشیداز لحاظ تشکلی و فرهنگی امیدوارم هر کجا هست خدا پشت وپناهش باشد...این پست تقدیم به محمدجبارپور عزیز که خیلی اذیتش کردم  راستی البته با اجازه از آقا مهدی آقاجانی ...
نوشته شده در 91/02/30ساعت 8:17 توسط محمدرسول| |

بروید سراغ کارهای نشدنی تا بشود

تصمیم بگیرید بر برداشتن کارهای سنگین تا بردارید...

ولا یخشون احدا الا الله

خب زحمت هایش چه؟رنج هایش چه؟محرومیت هایش چه؟

جوابش این است که:

کفی بالله حسیبا

خدا را فراموش نکن ... خدا حسابت را دارد در میزان الهی ،

رنج تو،محرومیت تو، حرصی که می خوری،زحمتی که کشیدی

کاری که کردی،خون دلی که خوردی،دندانی که روی جگر گذاشتی ...

اینها هیچ وقت فراموش نمی شود

پی نوشت: طرح نوشت این پست را تقدیم به همه ی اونایی که خودشون رو وقف این انقلاب و فرهنگ این انقلاب کردند....

نوشته شده در 91/02/25ساعت 22:19 توسط محمدرسول| |

مینیمال هایی تقدیم به آنکه فوق العاده دوستش دارم....البته این پست گلچینی از خاطرات او می باشد...

...سید مرتضی آوینی...

1-مي‌گفت: درس دادن در دانشكده‌ها خطرناك است، چون دقيقاً همان چيزي را درس مي‌دهند كه غرب از هنر تحليل كرده است و اگر من بخواهم مخالفت كنم هر روز بايد در دانشكده درگير باشم. حتي به بچه‌هاي دانشجو مي‌گفت: با خيال راحت تقلب كنيد و نمره بگيريد، چون آنچه در دانشگاه درس مي‌دهند به درد شما نمي‌خورد.

2-يك مقامي هست كه مي‌گويند جاي ساده‌لوحان است. مرتضي از اين لحاظ واقعاً ساده دل بود.اطرافيان فكر مي‌كردند او پياده است و متوجه نيست و از سادگي بدون در نظر گرفتن منافع شخصي و ميزان سوددهي مالي متناسب با مقدار كارش است كه اين طوري جان مي‌كند، اما او اتفاقاً به شدت باهوش بود و راهش را گير آورده بود.

3-شب‌ها بلا استثنا گريه مي‌كرد. 7 ـ6 نفر در خرمشهر در يك اتاق بوديم. طبقه بالا بود. يك پاگرد كوچك داشت مرتضي تا ساعت 2 مطالعه مي‌كرد. بعد بيرون مي‌رفت و تا نماز صبح گريه مي‌كرد.بعد بچه‌ها را براي نماز بيدار مي‌كرد. بعد از نماز هم كه مي‌خواست كمي بخوابد، اصغر و مرتضي [شعبانی] و سايرين شلوغ مي‌كردند. مرتضي فقط 2 ساعت مي‌خوابيد، صبح كه بلند مي‌شد مثل فرشته بود. اگر گريه‌هاي شب را از او مي‌گرفتند دق مي‌كرد.

4-او آدم ساده دلي بود. يادم هست عنايت را از خرمشهر به تهران آورده بود در ماه رمضان، ايام عيد هم بود. عنايت هم هوس ساندويچ سوسيس كرده بود. مرتضي تمام تهران را زير پا كرده بود كه براي او ساندويچ بخرد. خانم مرتضي هم به او گير داده بود كه چند وقتي كه خانه نبودي، حالا هم كه آمدي اين بنده خدا را با خودت آوردي. تو همين گير و دار، عنايت هم اصرار داشت تا در ميدان آزادي عكس يادگاري بگيرد و به نظرم همين‌ها بود كه او را برد.

5-او از آدم‌ها سئوال مي‌كرد، گاهي فردي كلي حرف براي گفتن داشت اما نمي‌توانست كيفيت وجودي‌اش را تعريف كند. مرتضي مي‌گفت: بايد يك نفر بيايد بتواند نقش اين فرد را براي ما بازي كند و حقيقت اين فرد را منعكس كند. به همين خاطر در بعضي از مواقع كه نمي‌توانست كاري كه در ذهنش دارد را به تصوير بكشد ناراحت و عصبي مي‌شد، اما ذاتاً بلد نبود حرف زشت بزند. او از بچگي اين كار را بلد نبود.

--  --  --  --  --  --  --  --

پی نوشت:

تشکر می کنم از آقای محمدعلی فارسی بخاطر اون روزهای که ما رو تحمل کرده بود...

توفیق باشد، کتاب شهید فرهنگ در روزهای آتی بیرون خواهد آمد

یاعلی


نوشته شده در 91/01/20ساعت 9:18 توسط محمدرسول| |

مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
Design By : Night Melody